امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

خوشبختی

امیرمحمد من روز به روز بزرگتر و شیرین تر می شه و با کارهای جالبی که می کنه همه ی ما رو سر ذوق می یاره . آیدا هم که برای خودش خانمی شده و رفتارهای سنجیده وخوبش همه رو به تحسین وا می داره . من بیشتر از هر زمان دیگه احساس خوشبختی می کنم .درست است که با ورود بچه ها خیلی محدودتر شدیم ودر واقع با به دست آوردن یک نعمت ،نعمتهای دیگر رو از دست دادیم مثلا نعمت خوابهای خوش وسنگین ،نعمت گشت وگذارهای بی وقت همه وهمه سلب شدند. خوشحالیم منوط به خوشحالی فرشته هایم واز غصه وناراحتی آنها غصه دار می شوم  .اما در تمام این مدت تمام لحظه های خوب به لحظه های بد پیشی گرفتند ومن تمام این سختیها را با جان ودل پذیرایم واحساس خوشبختی می کنم وخدا را به...
4 مرداد 1392

زردی گلم

روز سوم تولد پسرم بود که فهمیدیم زردی دارد با اینکه من در زمان حاملگی عرق بید کاسنی می خوردم ومراقب بودم ولی مثل اینکه این کارها تاثیر نداشت . دواهای خانگی مثل ترنجبین وشیرخشت هم که مامانم داد کار ساز نبود .دکتر اخطار داد که باید حتما بچه را توی دستگاه بگذاریم داشتم از ناراحتی دق می کردم اما چاره ای نبود . دستگاه اجاره کردیم وپرستار اومد توی خونه وبه ما آموزش داد. بچه را باید کاملا لخت می کردیم وفقط با پوشک وچشم بند زیر دستگاه که نور مهتابی داشت تمام مدت می گذاشتیم وتنها موقع شیر دادن بیرون می آوردیم . صحنه ی دردناکی بود  هوا سرد بود ومی ترسیدیم بچه سرما بخورد خودم هم که درد زیادی داشتم وبه شدت جای بخیه هایم درد می کرد ...
4 مرداد 1392

آیدا در نقش مادر

آیدا هم مثل تمام دختر بچه ها میخواد نقش یه مادر رو برای امیرمحمد بازی کنه . دوست داره بغلش کنه ،باهاش بازی کنه وبهش شیر بده درست مثل یه عروسک. ما همه ی اینها رو یه بازی می دونیم اما همیشه عاقبت این بازیها به خیر نیست وبعضی وقتها گریه ی امیرمحمد در میاد واونوقت هست که ما هم دخالت می کنیم وقضیه رو فیصله می دیم. ...
4 مرداد 1392

روابط ما و فرشته های کوچک

از وقتی که امیرمحمد به دنیا اومده روابط ما با آیدا هم وارد فاز جدیدی شده . امیرمحمد بیشتر وقت ما رو به خودش اختصاص داده وما وقت کمتری برای آیدا گذاشتیم .حالا از کتاب داستان خوندن گرفته تا حرف زدن وبازی و...همه وهمه کمرنگ تر شده حتی گاهی اوقات شده که ما با کارهامون آیدا را می رنجونیم که اینها همه از کم حوصلگیمونه. آیدا دختر خوب وعزیز من چقدر بزرگوارانه این روزها را تحمل کرد وما هم مدتی گذشت تا تونستیم خودمون را با شرایط جدید وفق بدیم وبتونیم تعادل رو در رفتارمون ایجاد کنیم . ...
4 مرداد 1392

ختنه دلبندم ومسلمان شدنش

روز نهم تولد امیرمحمد دوباره بچه را پیش دکتر نادری بردیم وتایید کرد دیگر زردی ندارد ومشکلی از نظر ختنه شدن ندارد . برای ختنه کردن هم زیاد پرس و جو کرده بودم اینکه حلقه ای باشد یا بخیه واینکه به کدام دکتر مراجعه کنیم خلاصه اینکه بعد از تحقیقات زیاد تصمیم این شد که بصورت حلقه ای دکتر نادری ختنه کند روز دهم مامان خودم ورضا با بچه رفتند دکتر ،اینکه پسر نازنینم چقدر درد کشیده خدا می داند اما من ورضا تصمیم داشتیم تا هنوز خیلی کوچولو بود و خاطرات دردناک توی ذهنش نمی ماند این کار را انجام دهیم . تو پسر صبور ودوست داشتنی با اینکه من خیلی می ترسیدم که بی آرومی کنی اما مردانه درد را تحمل کردی . آن روز هم خودم باید بخیه هایم را می کشیدم .رو...
4 مرداد 1392

شب شیشه

شب شیشه پسرم همه خونه ما دعوت بودند گوسفندی را که برای عقیقه کشته بودیم گوشتش را کباب کرده واستخوانهایش را طبق دستور درون کیسه سفیدی خاک کرده بودیم . علاوه بر اقوام 30 پرس غذا هم به آشیانه ی علی برای کودکان بی سرپرست بردیم . یکی از آداب عقیقه اینه که پدر ومادر کودک نباید از غذای عقیقه بخورند آن شب هم برای ما غذای جداگانه ای آورده بودند. شب خوب وخاطره انگیزی بود وبه همه خوش گذشت. ...
4 مرداد 1392

خدا را برایتان آرزو دارم

با دهان بسته هم می توان صدایش کرد. با پای شکسته هم می توان سراغش رفت . تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر بر می دارد . وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید . وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود. تنها سلطانی است دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه کردن                           فرشته های کوچکم خدا را برایتان آرزو دارم ...
4 مرداد 1392

برای پسرم

یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه هستی ورویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده ودلش می خواهد لحظه ها را باتو به خدا بسپارد وبه یادت هر صبح گونه ی سبز اقاقی ها را از ته قلب ودلش می بوسد. ...
3 مرداد 1392

تولد

وارد اتاق عمل شدم بند بند انگشتانم تسبیحم شده بود اشتیاق دیدن روی ماهت خواب شب قبل را از من ربوده بود چقدر منتظر آمدنت بودم تقدیر چنین بود که در سالروز ازدواج حضرت علی وحضرت فاطمه بیایی دکتر بیهوشی ام پیرمرد مهربانی بود به چشمانم نگاه کرد گفت چند تا بچه داری گفتم یک دختر .گفت برای پسری که قرار است بیاید اسم انتخاب کرده ای آمدم بگویم امیرمحمد که بی هوش شدم چشمانم را که باز کردم من بودم ویک فرشته کوچک درکنارم     یارب این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش نفس نازتراز جان چه شد از چشم بدان دور باد آفت دور فلک از جان وتنش ...
3 مرداد 1392